تبخالی که زده ام کل لبم را پوشانده. از بس حرص خورده ام در این چند روز. دیروز دیگر توان بریده گفتم فقط میخواهم بپرم یک کافه ای جایی در سرمای حیاط بنشینم این آتش نفرتی که افتاده به جانم بلکه کمی آرام شود. سه چهار تا از بچه های شرکت هم آمدند، حرف زدیم. از هر دری سخنی. ارام نشدم که نشدم. اما الان آرامم. از صبح آرامم چون حرفم را زدم. ممکن است یک اتفاق خیلی کوچک باشد اما کافیست بخواهم نادیده اش بگیرم یا بخورمش! میشود بلای جانم. باید بگویم. هر چیزی که ناراحتم میکند حتی اگر غیرمنطقی باشد را باید به زبان بیاورم تا ذهنم بی خیال ماجرا شود. در غیر اینصورت میخوابم فکر میکنم، بیدار میشوم فکر میکنم. اگر چیزی شما را اذیت میکند حرف بزنید! حتما بگویید از چه ناراجت شده اید. حرفتان را نخورید! در دلتان نریزید. با پرخاش بیانش نکنید! فقط بگویید. برای من اینطور است که هر موقع راجع به آن حرف میزنم از شدت اهمیت درونی اش کم میشود و قابل حل تر بنظر می رسد."ف" آمد خانه م. در مورد اینکه بنظرم ما ادم های گمی هستیم که عمیقا نمیدانیم دنبال چه چیزی هستیم و همه چیز را به یک روز دیگر موکول میکنیم و آن روز هیچ وقت تا سراغش نروی سراغت نمیاید حرف زدیم. در مورد اینکه ما بیشتر اوقات کارهایی را میکنیم که فقط خرج زندگی روزمره مان را بدهیم و از کاری که میخواهیم واقعا انجام بدهیم غافلیم. امروز پیغام داده که دوره ی استایلیست ثبت نام کرده! همینقدر تاثیر گذار! و من برایش خیلی خوشحال شدم. چون دختر با استعدادی است.با یک دوست دیگر خواستیم برویم کافه. این کافه تاپ چی دارد که اینقدر شلوغ است؟ رفتیم آنجا صبحانه بخوریم گفت 45 دقیقه باید برای دو نفر منتظر بمانید! کافه نووک هم شلوغ بود! هیچکدامشان را نرفته ام ولی کافه تایپ دیگر شبی
برچسب:
نویسنده: رها فراهانی
تاريخ: پنجشنبه
13 بهمن
1401 ساعت: 5:24